محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

965

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

فا عنوانى مىآيد : حديث ذو القرنين كه تقريبا محتواى مضمون صفحه 490 اساس ما است و نيز در نسخهء صب [ b 107 ] نيز همانند است . ص 496 عنوان : اساس : عنوانى در اساس ما آمده است بدين شرح : « خبر ملوك طوايف كه از پس اسكندر بودند » ، و اما در نسخهء ديگر پيش از اين عنوان ، عنوانى آمده است كه توالى تاريخ را درستتر بيان مىكند : عنوان : ص و صب : خبر ملوك يونان از پس ذو القرنين - من ناگزير به دگرگونيهاى كه در آن است مىآورم : چنين گويند كه از پس ذو القرنين لشكريان كه از يونان بودند همه باز به يونان شدند و جهان به دو نيم گشت از لب دجله از اين سو تا لب جيحون تا آنجا كه حد ترك است ، اين همه مملكت عجم بود زمين بابل و عراق و سپاهان [ صب : اصفهان ] و كوهستان و رى و طبرستان و گرگان و خراسان تا لب جيحون همه اندر دست ملوك طوايف بود به هر شهرى پادشاهى و به هر ديهى مهترى بود ، و نه كسى مر كسى را فرمان بردى و نه خراج فرستادى ، [ ص : و نه ملك بود پديد از لب جيحون آن سو تا لب ] و از لب دجله از آن سو تا آنجا كه زمين عراق و موصل و جزيره و كوفه و باديه و زمين شام و مصر و حجاز اندر [ دست ] ملوك يونان بود و بماند بر ايشان از گروه اسكندر و گروه خويشان او [ آنجا ] كه به يونان بودند . چون اسكندر بمرد و تابوت او باز يونان بردند ، همه سپاه او و ملكزادگان يونان هشتهزار مرد همه با تابوت او باز يونان شدند ، و اسكندر را پسرى بود از يونانيان نام او [ هم ] اسكندر روس [ صب : اسكندر ] . او را به يونان دست باز داشته بودند و ارسطاطاليس حكيم او را علم و حكمت آموزانيده بود . چون اين سپاه به يونان شدند و اسكندر را به گور كردند ، جمله بر سر گور او گرد آمدند و ملك به پسرش سپردند ، و او ملك نپذيرفت . گفت : من به عبادت مشغولم و كار آن جهان همى سازم ، كه من از پدر خويش بيش نخواهم بود ، و او را هم مرگ آمد ، و اين سپاه چاره نديدند [ ص : نمىديدند ] از ملكى . پس مردى را از اهل بيت بنشاندند نام او اوغوس بود و همه سپاه بر وى گرد آمدند ، و ملك به وى راست شد . [ ص : مصر و يمن و از عراق تا لب جيحون ] و بنى اسرائيل را به زمين بيت المقدس نيكو داشتى و يك تن از ايشان بر ايشان مهتر كرد و دين و شريعت ايشان به پاى داشت ، و اين يونانيان را دين بود و ايشان همه زنديقان بودند و مذهب فيلسوفان داشتندى [ و حكمت ندانستند : ص ] و لكن به هيچ پيغامبرى و كتابى نگرويدند و ايدون گويند كه ما خداى را شناسيم به حكمت خويش ، و به رستخيز اقرار ندارند و گويند اين جهان تا بوده است چنين بوده است ، و تا باشد چنين خواهد بود ، و هر كه بدين جهان آمد از عالم بسيط آيد و چون بميرد باز به عالم بسيط شود ، و اين همه از تدبير فلك بينند و گويند اين از تدبير فلك است ، و فلك هرگز ويران نشود و از گرديدن باز نه ايستد ، [ و هرگز چيزى را كه به چشم سر نبيند بدان نگروند و از عقل چندانى دانند كه اين فلك را كسى بايد كه بگرداند و اين از صنع خداى عزّ و جلّ است و به صانع مقرّ آيند و بس ، و اين مذهب